|
عاشقی مقدور هر اوباش نیست غم کشیدن کار هر نقاش نیست

دیرگاهی است كه در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا میخواند لیك پاهایم در قیر شب است رخنهای نیست در این تاریكی در و دیوار به هم پیوسته سایهای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدمها سر بسر افسرده است روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد میكنم هر چه تلاش، او به من می خندد . نقشهایی كه كشیدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود . طرحهایی كه فكندم در شب، روز پیدا شد و با پنبه زدود . دیرگاهی است كه چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است . جنبشی نیست در این خاموشی دستها پاها در قیر شب است
سهراب

اینم چند تا سروده از خودم امیدوارم خوشتون بیاد
برای تو
برای تو دلی افسرده دارم
خزانی خشک و شوریده دارم
برای تو من آن قلب شکسته
برایت خاطری رنجیده دارم
برای تو نه آن شاخه گل سرخ
برایت من گلی پژمرده دارم
من از چنگال طوفانهای وحشی
برایت ساحلی آشفته دارم
برای آنکه تو دریابیم باز
برایت سینه ای از گریه دارم
برای تو من آن لبهای تشنه
برایت من هزاران غصه دارم
دراین صحرای تاریک پر از ترس
برایت دستهایی خسته دارم
برای تو من آن چشمان خسته
برایت قطره اشکی هدیه دارم
شاعر:مدیر وبلاگ مصطفی شریفی

لهظه ای با من باش
لحظه ای بامن باش ای همیشه دریا
لحظه ای بامن باش ای همیشه شیدا
لحظه ای پرواز کن تا ستاره با من
لحظه ها را با من باش از فرازها تا دامن
لحظه ای بیا و بشکف همچو غنچه ای در قلبم
لحظه ای بیا و بکشا قصه یی را از قلبم
لحظه ای لیلی باش چون که من مجنونم
لحظه ای مهرم باش چون که من محرومم
اگر عاشق بودی لحظه ای عشقم باش
اگر تنها بودی لهظه ای با من باش
شاعر :مدیر وبلاگ مصطفی شریفی
تا بی نهایت
تا بی نهایت راهه که من برسم به پای تو
تا بی نهایت می گذره تا که بشم برای تو
تو از تبار نوری و من از تبار خاک گل
تویی که بهترینمی تویی مرا آرام دل
تو از دیار عشقی و من از دیار سنگ خار
تویی که عاشق می کنی منو بازم دیوونه وار
تو از تموم قصه های عاشقی عاشق تری
تویی که باشکوه تری تو از همه رعناتری
تو از تموم عاشقایی که دیدم زیباتری
تویی که نازنینمی تویی که از همه سری
اون وره دنیام که باشی بازم میام کنار تو
باز این منم که می خونم همش از عشق برای تو
تا بی نهایتم میام دوباره پا به پای تو
هر چقدم طول بکشه من می رسم به پای تو
شاعر:مدیر وبلاگ مصطفی شریفی

تعبیر نگاه مادر
نگاه تو
نگاهم کن ای همیشه ماندگار
نگاهم کن ای همیشه بی قرار
نگاهم کن , جاودان قلب من
نگاهم کن ای بهار قلب من
کنار تو همیشه ماندگارم
بدون تو مثل مرگ بهارم
نگاه تو همچو نگاه آفتاب
نگاهت نه فریب است و نه سراب
نگاهت از روی عشقی خالص است
نگاهت چو دریایی ز آرامش است
نگاهت را دوست دارم زیبای من
نگاهت را می خواهم تناز من
بدون عشق تو همرنگ مرگم
نگاهم کن , رویای پرواز من
شاعر :مدیر وبلاگ مصطفی شریفی
عشق ما
عشق ما مثل یه قصه ست
مثل قصه ای حقیقی
مثل قصهء یه مجنون
که شده عاشق لیلی
قصه ء قلب من و تو
چو کبوترو عقابی
من همش به دمبال تو
ولی تو از من فراری
آره خوب قصمون اینه
نمیشی تو عاشق من
من می خوام برات بمیرم
ولی تو یه بی وفایی
شاعر :مدیر وبلاگ مصطفی شریفی
اگه می خوایی شاخه گلی تقدیم کنی برو آخر وبلاگ *
چون آهوی گم گشته به هر سو روانم چون دام در آغوش نگیرم نگرانم

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن

برای عشق:
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

* بیا ای رویای سبز من*
دعا کردم که پیش از آنکه قلبم خاموش گردد
بیایی ای سرا پا عشق
و روحم را ز چنگال هراس انگیز غفلت ها رها سازی
و تا آخر زمانی که نفس در سینه ام... این سینه ی خاموش ...می ماند
به یادت انتظاری از تبار دوستی را میزبان باشم
بیا ای شانه هایت تکیه گاه خستگی ها!
بیا و چشم هایم را از این چشم انتظاری ها رهایی بخش
تا این زندان حزن انگیز
برایم کلبه ای لبریز از عطر خدا باشد  

خاب گل
بازکن پنجره را وبه مهتاب بگو
صفحهء ذهن کبوترآبیست خاب گل مهتابیست
باز کن چشمت راتاکه گل باز شود
قصهء زندگی آغازشود
تاکه ازپنجرهء چشمانت عشق آغاز شود
تا دلم باز شود
دلم اینجا تنگ است دلم اینجا سرد است
فصلها بی معنی آسمان بی رنگ است
سرده سرد است اینجا باز کن پنجره را
باز کن چشمت را گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی ای همیشه دریا

شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت
روی مه پيکر او سير نديديم و برفت
گويی از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود
بار بر بست و به گردش نرسيديم و برفت

بی تو هر شب عاشقی بارانیم
لاله ای پژمرده و زندانیم
بی تو در کنج همه دلواپسی
بی تو من آغاز یک ویرانیم
با تو در حجم همه میلادها
بی تو در بند دلی طوفانیم
یاد تو آرامش روح و روان
بعد تو من شاعر حیرانیم
ای نگاهت جایگاه خستگی
بی نگاه مبهمت بارانیم

لحظه ها رو با تو بودن 
در نگاه تو شکفتن
حس عشق و در تو دیدن
مثل رویای تو خــواب
با تو رفتن با تو موندن
مث قصه تو رو خوندن
تا همیشه تو رو خواستن
مث تشنگی یه آب ه
اگه چشمات من و میخواست
تو نگاه تــو میمردم
اگه دستـات ماله من بود
جــون به دستـات میسپردم
اگه اسـم مو میخوندی
دیگه از یاد نمی بردم
اگه با مـن تــو میموندی
همه دنـیــا رو میبردم


مردهااز نگاه زنها
مردها مثل باران بهاری هستند: معلوم نیست کی می آین چه وقت می مانند و کی می روند
مردها مثل نوشابه گازدار هستند: خوشمزه و پر طرفدار هستند اما هیچ خواسیتی ندارند
مردها مثل جای پارک هستند : که خوبهای آنها قبلا اشغال شدند و آنهایی که باقی می مانند یا کوچکند یا جلوی در مردم هستند
مردها مثل بخاری در فصل تابستان هستند: یا در خانه نیستند واگر باشند به هیچ دردی
نمی خورند 


بارها و بارها به چهارراهی رسیده ام!
راه چه گونه ادامه میابد؟
چه کسی مسیر را بلد است؟
هر کس قطب نمای زنده گی اش را
در قلب خود حمل می کند!
تعجب نکن اگر
بعد از بسیاری از چهارراه ها
مجبور باشی تنها ادامه دهی
راه را نشناسی!
به قطب نمایت اعتماد کن!
فقط اوست که تورا
به هدفت می رساند!

بعد تو
خورشيد نورش را از همه دريغ می دارد
وماه نيز در سرزمين شب
به خاموشی می نشيند
****
بعد تو پروانه ها
در پيله دلتنگی خويش
به خواب ابدی می روند
وگلها گلبرگ فرو می بندند
****
بعد تو باران
آوای دلتنگی اش را
برای ناودانها نخواهد خواند
و دريا در سکوت نقره ای
در ساحل به خواب می رود
****
بعد تو
آينه از ديدار بيزار است
ودر هم می شکند
****
بعد تو
مثل غروب پاييز پرم از دلتنگی
پر اندوهم...دردم...آهم ....٫پایانم
****
بعد تو
شعر مرا پايان نيست
اما چه کسی
بعد از تو
شعر مرا می خواند ؟؟؟؟؟
درد مرا می فهمد؟؟؟


وقت اشک است و نشان از طرب و شادی نیست
این چه رسم است که ویرانم و آبادی نیست
می کند سرزنش بند ، نمی داند جان
تا اسیر تو بود، میل به آزادی نیست
من سزاوار غمم ،نیشتری زن ای عشق !
که جگر سوخته را وحشت بیدادی نیست
شعله آسان برود ،طاقت من بیشتر است
کآتشم ، مرگ من از بستر هر بادی نیست
در قفس رام ندارد دل دیوانه ی من
آشیان نیست مرا تا غم صیادی نیست
می زنی زخم و چه شیرین بنوازی با تیغ
جرم اگر عشق بود،مثل تو جلادی نیست
یاد شیرین بکن ای دل ، که ز جور دوران
ناله ها می کند این کوه که فرهادی نیست
ب%A |